جذام

    پیش‌ترها حرص می‌خوردم که چرا این و چرا آن؛ می‌شنوی؟…گلایه که چرا فلان کار جلو نمی‌رود و فلانی غلط زیادی می‌کند. از وقاحت و توهم آدم‌ها دلگیر بودم. اوج جوانی را نمی‌گویم؛ تا همین اواخر هم چنین بودم. نالیدن از روزگار و خدایانی که برای هم نوشابه‌های تاریخ‌گذشته باز می‌کنند و نگاه‌هایی که نرسیده می‌روند. انگار کز‌کرده بر خیابانی گوشه‌چشمی را طلب‌کارانه بجویی و غروب‌غروب نامهربانی را عق بزنی و بسُری در شبی که معرفتش بی‌چشمداشت است

.چند ماه است به جوابی نزدیک شدم

دو سال قبل وقتی رمان رسوب را تمام کردم، سرمست به دوست نزدیکی گفتم بخوان که چنین داستانی به فارسی نوشته نشده. او هم با نیشخند گذاشت در کاسه‌ی ما که ای بابا این کجا و دولت‌آبادی کجا…دل خوش سیری چند؟ مدام یادم می‌رفت بت‌هایی را که مغضوب نگاهم می‌کنند چون خدایی‌شان را قبول ندارم…اندیشیدم ته‌ش این است دیگر…با این مشکلات توزیع و تبلیغ و هزار کوفت دیگر برای چه باید نوشت؟ مگر نه آنکه کتاب خواننده می‌خواهد؟…‌چرا باید نوشت بی خواننده؟ وقتی در مترو نرسیده به ایستگاه بعدی چهار  خط می‌نویسند و هفتصدونودوچهار روح شست‌بالا‌رفته را در آغوش می‌گیرند و شب با همینگوی هم‌بستر می‌شوند و  صبح با وای چه قلمی دقیقن ‌حرف دلمو زدی، ارضا.

دو سال پیش حوالی خماری و ناامیدی بودم و به مزاح گفت به جایی نمی‌رسم و می‌شوم مثل فلانی که شصت‌وپنج سال دارد و چند کتاب که تمامش دویست‌وهفتادوپنج خواننده داشته. از آن‌جا بود فکر کردم برای چه و که؟ شعار نیست بگوییم برای مردم می‌نویسیم؟ مسوولیت در قبال…حتا جمله را هم نمی‌توانم تمام کنم آن‌قدر که چندش‌آور است…یا برای خودم؟ وقتی از مردم دورم همه‌چیز آرام است… به فضای مجازی که برمی‌گردم، کثافت از کلیدهای کیبورد بالا می‌رود

 چند ماهی‌ست فکر می‌کنم که بیشترش برای خودم است. هر که هر کار می‌خواهد بکند و هر که هر چه دوست دارد بخواند و بنویسد و بخورد و بیاشامد…چه حس سبکی‌ست. چیزهایی دست آدم نیست. زمان به سرعت می‌گذرد. ‌معلق بین آدم‌ها چه‌قدر راحت معروف می‌شوند و برای خودت بنویس، می‌اندیشیدم مگر همه‌اش چه‌قدر است؟ بیست سال؟ سی؟ می‌آموزم صبر را میان جنگی که پیاده‌نظامش هم نیستم…می‌آموزم چند نفس عمیق و حواله‌دادن به خم ابرو را…راحت بگویم می‌آموزم سرم پایین باشد که خودبزرگ‌بینی مثل جذام آدم را می‌کشد. می‌آموزم از در و دیوار و شهر و ارواح سرگردان انتظاری نداشته باشم

حالا وسط نگارش داستانی دیگرم-شاید باارزش‌ترین کار زندگی‌ام- و چیزی نمی‌تواند رضایت درونی‌ام را بگیرد که فکر می‌کنم هیچ‌چیز بالاتر از آن نیست و باقی عاریه از بیرون است و رفتنی…مثل من

.واقعن چیزهایی هست که آدم نمی‌داند