Timelessness. The transcendent existential condition granted to a phenomenon or an entity. The finest figurative reverence. What is more gratifying than timelessness? That song is truly timeless… what other revelation can be equally powerful? What a timeless quote she gave this morning… what other satisfaction, sneaking only close to the vicinity of timelessness, can ceaselessly dignify us?

But is timelessness really to be granted?

From the very outset one becomes conscious that he has been hurled into the havoc of life, he looks for individuality and originality. Beginning a lifelong search, he curiously craves qualities, as addicts crave cocaine, for they are the fuel to endure the dread and doubts and despair. He may be acknowledged as unworldly exuberant at the corner of youth and insanity. He may be known as ideally intelligent at the crossroad of yawn and career. He may be found enormously patient in the alley of thousand grey hair, passing through the neighbourhood of wrinkles. Feeble and frustrated, he ultimately realizes none is perpetual, but a mere reflection of perpetuity. He passionately persists only to learn that all the qualities for which humans search, all inborn ambitions and anticipated adjectives – inventive, intellectual, pleasant, and prudent – are eventually sour and simple and silent kneeling before timeless, for it ridicules the realm of literals. One may be charming in younger years and not so much towards the end. One may be competent for a decade or two. One may be remembered by a few as a decent devoted parent. Whereas timeless is self-evidently imperishable, crushing the boundaries of life as we know it.

Timeless owns everything and has nothing. It does not follow the rules, but the rhythm. The shape-shifter does not demand, but commands. It encapsulates all residual qualities and is devoid of all. It is all.

There is but a question latched to our minds lingering from eternity. How to be timeless? here we clearly do not think of an ancient elixir, nor we speak of a vampire’s bite or holy writings.

Is collecting all those qualities – the adjectives of life – one after another quintessential? We answer no. The assembly of anemic elements does not equal the mighty whole. It never is an option. Here we proclaim that timelessness is an intrinsic quality that cannot be assigned or granted, but achieved. One cannot be appointed as timeless, for it is the most personal and singular quality of them all. This inward quality cannot be achieved through externalization, but internal experiments.

One – living under the collapsing roof of a modest residence in the city of perfectly planned holidays and puking pedestrians – cannot fully fathom the immensity of the land in which he lives merely by reading about it in the subway, or reluctantly eavesdropping an evaporating break-time conversation, buried in the coffee line of the routines. He must take a deep breath and stand on the ledge of the highest skyscraper to gaze at the horizon, wondering the whirls. This is not a one-day work. It calls for discipline. Similarly, to be timeless, one must practice. Only constant contemplation of time itself could ease us in to the domain of timelessness. To be timeless, one should perhaps accept that he has been and will ever be a frail fragment on the cosmic continuum. Nothing less, nothing more. One must  paradoxically assent to be an instant embodiment of time.




    پیش‌ترها حرص می‌خوردم که چرا این و چرا آن؛ می‌شنوی؟…گلایه که چرا فلان کار جلو نمی‌رود و فلانی غلط زیادی می‌کند. از وقاحت و توهم آدم‌ها دلگیر بودم. اوج جوانی را نمی‌گویم؛ تا همین اواخر هم چنین بودم. نالیدن از روزگار و خدایانی که برای هم نوشابه‌های تاریخ‌گذشته باز می‌کنند و نگاه‌هایی که نرسیده می‌روند. انگار کز‌کرده بر خیابانی گوشه‌چشمی را طلب‌کارانه بجویی و غروب‌غروب نامهربانی را عق بزنی و بسُری در شبی که معرفتش بی‌چشمداشت است

.چند ماه است به جوابی نزدیک شدم

دو سال قبل وقتی رمان رسوب را تمام کردم، سرمست به دوست نزدیکی گفتم بخوان که چنین داستانی به فارسی نوشته نشده. او هم با نیشخند گذاشت در کاسه‌ی ما که ای بابا این کجا و دولت‌آبادی کجا…دل خوش سیری چند؟ مدام یادم می‌رفت بت‌هایی را که مغضوب نگاهم می‌کنند چون خدایی‌شان را قبول ندارم…اندیشیدم ته‌ش این است دیگر…با این مشکلات توزیع و تبلیغ و هزار کوفت دیگر برای چه باید نوشت؟ مگر نه آنکه کتاب خواننده می‌خواهد؟…‌چرا باید نوشت بی خواننده؟ وقتی در مترو نرسیده به ایستگاه بعدی چهار  خط می‌نویسند و هفتصدونودوچهار روح شست‌بالا‌رفته را در آغوش می‌گیرند و شب با همینگوی هم‌بستر می‌شوند و  صبح با وای چه قلمی دقیقن ‌حرف دلمو زدی، ارضا.

دو سال پیش حوالی خماری و ناامیدی بودم و به مزاح گفت به جایی نمی‌رسم و می‌شوم مثل فلانی که شصت‌وپنج سال دارد و چند کتاب که تمامش دویست‌وهفتادوپنج خواننده داشته. از آن‌جا بود فکر کردم برای چه و که؟ شعار نیست بگوییم برای مردم می‌نویسیم؟ مسوولیت در قبال…حتا جمله را هم نمی‌توانم تمام کنم آن‌قدر که چندش‌آور است…یا برای خودم؟ وقتی از مردم دورم همه‌چیز آرام است… به فضای مجازی که برمی‌گردم، کثافت از کلیدهای کیبورد بالا می‌رود

 چند ماهی‌ست فکر می‌کنم که بیشترش برای خودم است. هر که هر کار می‌خواهد بکند و هر که هر چه دوست دارد بخواند و بنویسد و بخورد و بیاشامد…چه حس سبکی‌ست. چیزهایی دست آدم نیست. زمان به سرعت می‌گذرد. ‌معلق بین آدم‌ها چه‌قدر راحت معروف می‌شوند و برای خودت بنویس، می‌اندیشیدم مگر همه‌اش چه‌قدر است؟ بیست سال؟ سی؟ می‌آموزم صبر را میان جنگی که پیاده‌نظامش هم نیستم…می‌آموزم چند نفس عمیق و حواله‌دادن به خم ابرو را…راحت بگویم می‌آموزم سرم پایین باشد که خودبزرگ‌بینی مثل جذام آدم را می‌کشد. می‌آموزم از در و دیوار و شهر و ارواح سرگردان انتظاری نداشته باشم

حالا وسط نگارش داستانی دیگرم-شاید باارزش‌ترین کار زندگی‌ام- و چیزی نمی‌تواند رضایت درونی‌ام را بگیرد که فکر می‌کنم هیچ‌چیز بالاتر از آن نیست و باقی عاریه از بیرون است و رفتنی…مثل من

.واقعن چیزهایی هست که آدم نمی‌داند